باز گنگ میشوم...باز گم میشوم ....از ان روزها ی بی دلیل سردرگمم....اما نه!! ...چرا خودم را قایم کنم...امروز باز دلم احساس خطر میکند .... جلو نرو...میبازی... " بازنده ای تو " به گوش میرسد...حوصله باخت ندارم...مدام حرف میزنم ..میگویم این کار را نمیکنم...نمیکنم..نمیکنم..اما باز دلم رفت...دستم رفت...باز همان کار را انجام دادم...و باز هم آواز شیره مالیدن بر سر وجدان خودم..منطق خودم..که من نبودم دستم بود...دلم بود..بی تاب شد ...اشتباه کرد............
* لعنتی...خسته شدم اشتباه نرو...اینور جاده نیست ...دیواره ...چاهه...اما باید یه جای دیگه برم ...یه جایی ...جایی که دلم آروم بگیره.... میام پیش تو ...تو خونه ای...که بنام توء .... تو نیستی ...اما حضورت ...روحت ...دستهای بی نهایت بزرگت هستند...باید یه گوشه بشینم...دلم میخواد وضو بگیرم ...وضو ...دلم آب میخواد...باید وضو بگیرم...و با یه چادر بیام گوشه خونت بشینم و بگم....نده..نمی خوام..هیچی نمی خوام ...جز صبر...جز آرامش....جز دل آروم..... روح سربراه...تو رو به بزرگیت.. نگو این شده یه عالمه خواسته...بخداییت قسم.......چیزی میخوام که ازجنس دنیا نباشه....پول نمی خوام...جون نمی خوام...خوشی فراوون نمی خوام.....فقط بذار کنج خونت چیزی رو که بیرون از اینجا پیدا نمی شه پیدا کنم...دلم می خواد موبایلمو خاموش کنم و ساعتها گوشه خونه آرومت بشینم....راستی! از این همه خونه که میگن بنام توء...اینو میبینی...نکنه نبینیم...نکنه از یادت برم.... خسته شدم مهربون ...خستم...میترسم...دیگه شروع نکرده تو الف میمونم...از همون ابتدا پر ترسم ...پر تردید...پر شک... انگار دارم مریض میشم...شک شده خونه تو رگهام..........................امروز خلوت بغلت رو میخوام...اگه اومدم پیشت بیا کنارم بشین..بی منت بیا..نباش ازجنس این مردم که با هر همراهی سالها منت وجودشون رو سرم میمونه...خودمم بهتر از اونها نیستم ...اما تو مثل ما نباش...میدونم نیستی...
*بغلم کن...............خسته ام ....خوابم میاد.....باید امروز بیام...کاش تو قول بدی حواست بمن باشه...کاش ...کاش.....................................................
صفر بی انتهام ...دیگه چیزی نیست.... کنترل میکنم..... احساسم رو میگم .... دیگه هیچی کف دستم نمیذارم...مخصوصا دلم رو... منطقی میشم ......منطقی تر از همیشه...........تموم میکنم هرچی حس قشنگه ..... تموم میکنم خودم رو ...فراموش میکنم ..... دیگه خودم نمیشم...امروز...امروز....قول میدم ...........
تمومش کردم.... تمومم کرد!!!! ...........اون تمومم کرد... چجوری این کارو کرد؟ ...خب معلومه !...با هزار تا بغض که بعد رفتنش گذاشت................ با دلتنگی ها و شب بیداری ها و استیصال و درد و غصه و ...ذره ذره جیگر سوز شدن دلم ......
خستم کردی..خسته شدم...
خستم نکن ..... نذار چیزی ... تنها چیزی که برام مونده رو از دست بدم....... تنها چیزی که داشتم ...گاهی گاهی ........... قد سرسوزن آرامش............. و حالا هرچی دارم قد یه دنیا درده .......
تغییر میدم هرچی تا بحال فکر کردم..در مورد تو... در مورد احساست ......اینبار دیگه تکرار اشتباه نمیکنم................. خدا شاهده ......
سرد شدی.... سردم کردی.... گله نکن...............خود کرده را تدبیر نیست.... دیگه بوی همیشه رو نمیدی ....دیگه بوی هنوز نداری .......... شدی بویی که می داد....بویی که رفت ...بویی که نخواست...........
سردم ...سرد سرد........ و از سرد بودنم خودم عاصی و داغون ....
دیگه نیا ...دیگه ..............نیا .....اگه اومدی ....من نیستم ...هستم اما دیگه خودم نیستم............... باور نکن ...باورش نکردم...سخت باورم شد.... که باختم .... بازنده شدم ................ تو بازندم کردی .... یادت هست ! بازی تو دستای من بود...دادمش به تو ...... و توی تمام سادگیم ...تو تقلب کردی و بردی ..............بردی .... ببر نوش جونت............ اما یادت نره تو اهل برد نبودی.............من گذاشتم ببری..... ببری تا بفهمی .... حس تو از جنس حس من نیست ......... شیشه بودم با سنگ بازی کردم ...اما دردم ، درد شکستن نیست ..... دردم ، تموم شدن این بازیه ...چون چیزی برای شکستن و ادامه بازی ندارم .... دیگه ندارم .... دیگه ................... دیگه نیا ............................................... برو .....
بذار تنهایی آخرین لالایی شبهای من باشه ....... برو ...................
امروز تمام دنیا یک بغض گنده شد ته گلوی من ... و من عجیب بیتابی میکنم... برای چی؟!!!!
چرا؟؟ کجای کار خودم رو جا گذاشتم...کجا سریعتر از دلم دوییدم... کجا جا موندم و اون رفت و من و جا گذاشت...تنها گذاشت...
چقدر این روزها هوس تجربه کردم..تجربه چیزهایی که هیچ وقت انجامشون ندادم ... دلم قاطیه قاطیه...و مونده تو هزار توی خواسته هاش.. عجیب این روزها غریبی میکنه... کاش میدونستم چی میخواد و کاری میکردم...نه شاید هم میدونم اما میترسم به روی خودم و اون بیارم....
خدا !.... تو فکری بکن.... شاید تو بتونی...هرچند سالهاست عصر معجزه گذشته..اما ...نمیشه کمی ..قد سرسوزن امیدوار باشم....
کاش تو صورت داشتی ..کاش..جسم بودی ..کاش میشد وقتی غصه امان دل رو میبره...تو بدنی برای در آغوش کشیدن داشتی....کاش تو یه روح بزرگ نبودی ...و میشد دستاتو وقتی بیقراری میکنم لمس کنم و تو دلداریم بدی با زبونی که الان نداری.... کاش تو بیشتر از این بودی که الان هستی.....
ببخش که باز دارم ..حرفهای تکراری میزنم و بیقراری میکنم...گوش های تو از این حرفها سالهاست پره... و هر روز هزاران بار میشنوی...ولی کاش صدای من رو میتونیستی از بین هزاران صدا تشخیص بدی ... و صورتتو برگردونی و یه بار یه نگاه گرم و لطیف بهم بندازی.....؟!
یادآوری خاطره ای از روزی بسیار سخت در سالهای دور :
امروز یه روز پاییزی با آفتاب کم جونه سرد... بیقرارترم..یه جوری مثه یه پرنده تو قفس بال بال میزنم برای جدایی از این شرایط ...برای دوری از این حال و هوا...انگار بی تابی شده خونه تو رگهام...با هر طپش قلبم وارده جزجز بدنم میشه و غریبی و غصه رو به همه جا تزریق میکنه...قوی و محکم ..با تمام وجود افسارم رو تو دستهاش گرفته و مدام یادم میندازه که ته دلم آشوبه....
دیشب یه پیام برات فرستادم که : " عزیز............ " بعد ۳ ساعت ... برام نوشتی: " خانومی....... ....... " ذهنم گفت : این جواب که ماله من نیست... و من یهو ریختم کف زمین..... ۱۰۰۰ بار در ثانیه له شدم......چون یه حسی تو تمام وجودم بهم گفت این پیام برای من نبوده...گر گرفتم...داغ داغ شدم...قلبم به شدت تنگ شد و مثه یه بچه یا مثله کسی که عزیزترین رو از دست داده تو یکصدم ثانیه زار زدم.... " خانومی" ...این کلمه ماله من بود...چرا به یکی دیگه دادیش ..... شاید قبله من هم به خیلی ها دادی .... شاید هم الان به جز من به کسه دیگه ای هم میگی .... به همون عنصر X که بین من و تو وول میخوره...کسی که هر وقت پیامی برام میاد...دلم از اضطراب خفه میشه و میگه نکنه این ماله اون عنصره بوده و تو به اشتباه برای من فرستادی.... اما بعد ۳ساعت برام پیغام دادی (!!) ...فکر بیخود نکن...و به تمام اضطراب های من دامن زدی... و کلی داغون ترم کردی که ۳ ساعت هیچ خبری ازت نشد و برات بی اهمیت بود که بفهمی من چه میکشم و چه حال و روزی دارم ...و تازه فهمیدم من اشتباه کردم.... و تو هیچ وقت منو عزیز خودت ندونستی و همیشه سرت با دیگرانی به جز من ولی از جنس من گرم بود... و دیگه هیچ وقت باور نکردم که تو زندگیت هستم ... و دیدی که باورم درست بود و تو یه روز به بهانه ی همون شخص رفتی ...درد دارم... درد داشتم ....یه درد نفس گیر کمرشکن...خرد کننده تو تمام وسعت دلم... حس کردم چقدر دلم روی لبه تیغه که تازیگیها با هر تصوری از تو و از دروغهای بی حد و حساب تو بدونه هیچ تکونی بریده میشه .....
چه احساسات وحشتناکی دارم این روزها ..چه عذابی میکشم ..از اینکه میدونم کسی به جز من هم هست که با تو خوشه... اما نمیخوام بگم که درد میکشم...دارم با تمام وجودم خودمو امتحان میکنم که تحملم رو ببینم....و انگار با خدا لجبازی میکنم...انگار با خودم با تو با دنیا لجبازی میکنم ... میدونم دور شدی ..دورتر از همیشه... اما میخوام ثابت کنم من کوتاه نمیام و میخوام بگم دوست دارم کسی که دوستش دارم رو بیشتر نگه دارم..میخوام به خودم ثابت کنم ...وقتی چیزی رو با تمام وجود بخوای...فقط خداست که میتونه کاری کنه که از اون چیز دور شی...
خدا ....خدا ... همه چیز تو دستهای نرم و مقتدر توء ... و من کاملا تسلیمم ..تسلیم اراده تو و ارداه خودم... تو مهره ها رو بچین و من با تمام وجود اون طوری بازی میکنم که تو میخوای...اما بزرگ اگه ته دلت یه خورده سوخت که من خودم باشم...کمک کن خودم باشم و توی تردیدهام به دادم برس ...میدونی کاری نمیکنم که شرمنده خلقتم بشی... شاید هیچ وقت مسلمونه با اعتقادی نبودم اما همیشه تا جایی که در توانم بود سعی کردم انسان باشم ....
* اینبار اومدم از تو بگم اما انگار از خدا گفتم!!!!
از خدایی که مدتهاست توی خم یه کوچه ..توی شلوغیه بازار...توی هیاهوی بی حدو مرز آدمها از دستش افتادم و گم شدم...
عزیز...با اینکه این روزها دوری میکنی..با اینکه روزی صد بار دلم از حضوره کمرنگت میشکنه و از حسه دردناکش خفه میشه....اما نمیدونم چرا باز دل کندن از تو برام اینقدر سخته... با اینکه میدونم سایه یکی داره بین من و تو پر رنگ تر میشه و تو دیگه اون آرامش همیشگی رو واسه من نداری....و انگار این روزها از ترس اینکه من غصه دار بشم می مونی.... یا برای فرار از عذاب وجدانت من رو تحمل میکنی...چرا؟؟؟؟
چرا؟؟؟ یکی نمیاد به من بگه مگه من چی کم دارم که تو سرد و سردتر میشی و کم رنگ و کم رنگ تر...مگه من چمه...خسته شدم ...باور کن روزی میلیون ها بار این سوال رو از خودم میکنم..که من چی ندارم که تو با خواستن اون از من فاصله میگیری...و اگر چیزی کم دارم یا اشتباهی میکنم چرا بهم نمیگی ... و اگه کسی بود چرا من رو پابند کردی .... میذاشتی زودتر از اینها با درد کمتری برم ....دیگه ذهنم یاری نمیکنه..کاش یه روزی بفهمم...کاش.... بزرگترین آرزومه که بدونم....بزرگترین....
*چقدر بعضی از روزهای زندگی که جزیی از خاطرات شدند تلخ و دردناکند .....
* بیا ره توشه برداریم..... قدم در راه بی برگشت بگذاریم ...... ببینم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است ؟؟!
تصمیم گرفته بودم دیگه نیام...من واقعا دیگه توان اومدن به این خونه رو نداشتم...اینجا هم دیگه آرومم نمیکنه و شاهد این درد و غصه نیومدن دو ماهه من به اینجاست .... دو ماهی که وسعت دوریش از دو سال یبیشتر بود ....چرا مدت هاست همه چیز قفل شده ...امروز تنهام ..دیروز تنها بودم و فردا هم تنهام ...دلم میخواد داد بزنم و بگم یه گوش بی صدا میخوام ...یه شونه آروم...یه دل بزرگ...یه آغوشه گرم که وقتی توش لم میدم ..سلول هام مزه دور از دسترس آرامش رو زیر زبونشون حس کنند بعد سالها یا بعد قرنها که این سالها به اندازشون طول کشید...اومدم پر از حرف ..اما وقتی قلم چرخید کلمات و حرف های سنگینم گم شدند ..دوره دور...مژه چشم چپم میپره ... و شب ها خواب تنها چیزیه که آرامش نداره..همیشه خواب های آشفته ....نمیدونم چرا و باور نمیکنم که دیگه اشکی ندارم و وقتی از بغض دارم میترکم و و اجزای وجودم داره زار میزنه ..من روبه روت نشستم و گریم نمیگیره..با تمامه قدرتم ..بغضم رو میخورم و میگم مهم نیست..مهم نیست...دیگه هیچی تو این زندگی مهم نیست...بذار هرچی میشه بشه...میشنوی ..مهم دله منه که دیگه دل نیست...هویت نداره...این روزها خسته تر از همیشه تو زندگیم دست و پا میزنم..بی حس شدم ..پر از خلا...انگار همه وجودم و همه قلبم و احساسم از هوا پر شده ....
خدا تو این بازی هر روزه زندگی تو کجایی...چرا هر وقت باید باشی نیستی...خدا چرا انقدر دوری... دستات کجاست..پشت کدوم کوه گم شدی...چرا دیگه سایه گرمت رو زندگیم نیست....خدا بغض دارم ..خفه شدم... کاش میشد تو بغلت بخوابم وقتی دستات تو موهام میگشت... خدا کجای زندگیم..تو چه لحظه ای گمت کردم ..که غصه دار دور میشم و وجودت رو تو زندگیم کم رنگ تر و کم رنگ تر میکنی... شاید بشه به تو بگم ..چون هر چی دور باشی صدای من برات آشناست..روتو بر نگردون..میدونم ..بچگی میکنم در برابره تمام بزرگیه تو..اما دلم ..دلم ...دلم شکسته...سالهاست وهربار بسختی جمعش میکنم ... هزار تیکه جا میمونه اما من تا جایی که بتونم جمش میکنم..اما این بار دیگه نمیشه...دستای تو رو میخوام..... خدااااااااااا...میشنوی...کجا بگردم که کسی باشه که بی انتها عشق بورزه ...بی چشم داشت محبت کنه...بی غرض بخنده.... و پهنای شونه هاش به پهنای دل بی قرار من باشه...چرا وقتی بغلش میکنم...میخنده اما باز دوری میکنه..چرا وقتی می بوسمش لذت میبره ..اما باز بی اعتنایی میکنه...چرا وقتی با تمام وجود گرما میشم از محبت و از حس دوست داشتن غریبی میکنه...مگه توقع بی جاییه که دوستم داشته باشه فقط بخاطر دوست داشتن ..چیزه زیادی نخواستم ....و میخوام بذاره یه بار یکی رو بینهایت دوست داشته باشم...بذاره یکبار تو زندگیم عاشق باشم... فقط یکبار...کجای این توقع زیاده ؟...فقط یکبار عاشق شدن...از اونکه چیزی کم نمیشه...جز اینکه سیلی از محبت و عشق و دوست داشتن با تمام وجود نصیبش میشه ؟؟؟ .....
چرا ..تا کجا...خدا ..؟؟؟؟ خدا ..... نکنه تو هم از جنس اون باشی و این روزها بخاطر همین ازم دوری.... بزرگ من...مهربونترین دوره دنیا..که این روزها در اوج نامهربونی هستی ...به کی بگم ..که دوست دارم یه بار تو زندگیم عاشق باشم...میشنوی بهارهای زیادی گذشت اما من نفهمیدم عاشق بودن چه مزه ای میده..تلخ ..شیرین..گس ..ترش.. و یا حسی که هیچ مزه ای نمیتونه تشریحش کنه...
چقدر خسته ام..دیگه نمیتونم فکر کنم... مثله یه برگ پاییزی تو هوا..سرگردوندم...و بی پناه به در و دیوار خونه ها میخورم و با ته مونده جونم رو زمین میفتم و میغلتم و آخرش اسیر دسته جوی آبم ... اونقدر سرشار از گله و شکایتم که اینهمه سطر نتونست تکه ای کوچکی از دردهام و نشون بده و... آخ چقدر احمقانست که بعد این همه نوشتن دلم میخواد هرچی نوشتم رو پاک کنم و دوباره لال و صامت ..بی هیچ امیدی ..به هر روزه زندگیه خودم ادامه بدم... این روزها بی فروغ ترین چشمهای دنیا ماله منه....
و تو ..کسی که وقتی ازت دورم سردترین کلمات و رفتار رو تحویلم میدی...کسی که اینجاست جز آغوش گرم صمیمی و آروم هیچی نمی خواد و تو شاید هیچ وقت نفهمی ..و روزی بشه که من نباشم تو زندگیت و اونوقت یادت بیاد یه روزی یکی بی هیچ چشم داشتی به خاطر مزه زندگی که عشقه ... دوستت داشت ...... دیگه نمی تونم بنویسم...و سکوت بهترین زبون برای گفتنه منه ...
امروز اومده بودم از خودم بگم..اما انگار از تو گفتم !!!!
* چرا این روزها هی یاد خاطراتم میافتم ؟؟!
* چه بارونی میاد... و عجیب هوای عاشقی دل رو بیتاب میکنه ...چه بارونی میاد ....

لذت وقتی تقسیم شد هرکس سهمی داشت... عده ای سهم خویشتن گرفتند و می رفتند اما عده ای دیگر علاوه بر سهم خویش ، چشم حسد و طمع به ظرف های دیگران داشتند و از هر ساده دلی و هر غفلتشان سود می بردند برای بدست آوردن سهمی بیشتر...سرت را که به اطراف میگرداندی ناغافل دستی بر ظرفت می چرخید و خوشبختی پیوسته و همسان تو با دیگران را ، تکه میکرد و مقداری با خویش میبرد و تو گمان میکردی از ازل اینچنین بوده سهم تو از این مطاع...و اینچنین شد که با اینکه همه انسانیم و سهم یکسان داریم از خوشبختی ، بعضی اوقات لحظات لذت ما بسیار کوتاه و پراکنده اند در زمان .
و در این بین وقتی قدم بر روی کره خاکی گذاشتیم کسانی را دیدیم که لذتهایشان دوام بیشتری دارد ولی شاید روزی در بر روی پاشنه دیگری بچرخد و این جمله ثبات یابد که هرکه به قله نزدیکتر است سقوط دردناکتری دارد... یادت باشد حسرت نخوری...اگر سهمت در دست دیگری باشد او به وسعت خوشیهایش ، غم و اندوه دارد... پس لبخند بزن و به قدر غصه ها و اندوهت شادمانی کن که جزیی از روزگار هستی و بالاترین لذت عالم نصیبت شده و آن هم زندگی کردن و فرصت بودن است

و باز هم پاییز زیباتر از هر سال اومده و قدم گذاشته توی کوچه باغهای زندگیمون ..باز هم کوچه های خیس...بوی خاک...بوی بارون ...صدای بچه ها ...زنگ مدرسه ... و کوله باری از هجوم خاطره های ریز و درشت بچگی ...
باز هم نفس هایی که توی سرما بخار میشن و دستهای سردی که به بهونه گرم شدن همدیگرو سفت بغل میکنند...
و دوباره پاییز اومده با قطراته بارون که از صورته آدمها میچکه.... و آسمون پر میشه از ابرهای گنده مشکی و صدای داد و فریاد شون ، موقعی که بهم می خورند...
و زمین فرش میشه با کلی از برگهای زرد و قرمز و نارنجی که مسافرهای همیشگی کوچه ها و جوب های آبند ..که با هر نسیم میلرزند و با هر باد جا به جا میشند... و همیشه حسرت یه لحظه آروم و قرار رو خاک رو دارند .
.....
و باز هم پاییز اومده ...
بی سبب تنهایی خویش را بهانه ای نساز برای نزدیکی به من..برای ایجاد رابطه ای که اسمش را دوست داشتن میگذاری.... اما هر چه بخواهی در آن هست جز ذره ای تعلق خاطر و کمی احساس همسانی و اندکی دوست داشتن...
به دنبال هر چه هستی ، باش اما یادت نرود وجود همه چیز در کنار هم زیباشت نه فقط بودن چیزهایی که تو از آن لذت ببری... میدانم میفهمی چه میگویم... پس کمی بیشتر دقت کن...
و یادت بماند هروقت تنهایی جانکاه شد بدنبال کسی نباش...چون برای التیام این درد دردی دیگر به جان میخری و به اشتباه اولین کسی را که میبینی یار و همدم خود میپنداری... پس برای خلاصی از این اشتباه کمی روزه ارتباط بگیر و مدتی با درد تنهایی خویش اوقات سپری کن تا آرام شوی ...ا
و باز هم میگویم برای خلاصی از تنهایی خویش سراغ من نیا.
به همین سادگی رفتی..بی خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روزه تازه ...سهم من اشک که بریزم
به همین سادگی کم شد عمر گل بوته تو دستم
گله از تو نیست میدونم..خودم اینو از تو خواستم
*******
به جونه ستاره هامون تو عزیزتر از چشامی
هر جا هستی خوب و خوش باس .. تا ابد بغض صدامی
تو رو محض لحظه هامون .. نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینو بخدا گفتم ..به سختی
******
من اگه دوست نداشتم پای غمهات نمی موندم
واست این همه ترانه از ته دل نمی خوندم
اگه گفتم برو خوبم...واسه این بود که می دیدم
داری آب می شی ...میمیری ..این و از همه شنیدم
*******
دارم از دوریت می میرم ....تا کنار من نسوزی
از دلم نمیری عمرم...نفسامی که هنوزی
تو رو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی .....روحم ار تنم جدا شد
تو که تنها نمی مونی من تنها رو دعا کن
خاطراتم رو نگه دار....اما دستامو رها کن
دست تو اول عشق...بسپرش به آخرین مرد
مردی که پشته یه دیوار واسه چشمات گریه میکرد
پ.ن :
نوبت ما که میشه دیر میشه .. زنجیر میشه لحظه ؟؟!
در سکوت دلنشين نيمه شب
ميگذشتيم از ميان کوچه ها
رازگويان، هر دو غمگين، هر دو شاد
هر دو بوديم از همه عالم جدا.
تکيه بر بازوي من مي داد گرم
شعله ور از سوز خواهش ها تنش
لرزشي بر جانم مي ريخت نرم
ناز آن بازو به بازو رفتنش!
در نگاهش با همه پرهيز و شرم
برق مي زد آرزويي دلنشين
در دل من، با همه افسردگي
موج مي زد اشتياقي آتشين.
زير نور ماه دور از چشم غير
چشم ها بر يکديگر مي دوختيم
هر نفس صد راز مي گفتيم و باز
در تب نا گفته ها مي سوختيم.
نسترن ها از سر ديوار ها
سر کشيدند از صداي پا ما
ماه مي پائيدمان از روي بام
عشق مي جوشيد در رگ هاي ما
سايه هامان مهربان تر بي دريغ
يکديگر را در بر داشتند
تا میان کوچه ای با صد ملال
دست از آغوش هم برداشتند!
باز هنگام جدائي در رسيد.
سينه ها لرزان شد و دل ها شکست
خنده ها در لرزش لب ها گريخت
اشک ها بر روي رويا ها نشست!
چشم جان من به ناکامي گريست
برق اشکي در نگاه او دويد
نسترن ها سر به زير انداختند!
ماه را ابري به کام خود کشيد.
تشنه تنها خسته جان آشفته حال
در دل شب مي سپردم راه خويش
تا بگريم در غمش ديوانه وار
خلوتي مي خواستم دلخواه خويش
فریدون مشیری
صوفیان جمله حریفند و نظر باز ولی
زان میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد...
پ.ن :
آنچه تکرار میکنی تکرار دیروز است ...چرا برای امروز حرف تازه ای نداری؟!
زندگی
خوردن وخوابیدن نیست
اضطراب وهوس ودیدن ونادیدن نیست
زندگی
چون گل سرخی است پر از خار و پر از برگ و پر ازعطر لطیف
یادمان باشد اگر گل چیدیم
عطروبرگ وگل وخار همه همسایه ی دیوار به دیوارهمند....
تلاشی برای بودن با من نمیکنی...پس چطور انتظار داری باور کنم که از بودن با من
لذت میبری؟!!!
شاید فردا نباشم.... چرا امروزم را از دست بدهم... واقعا باور نمیکنی عزیزم عمر کوتاه ست...اگر فردا نیامدم...اگر این وبلاگ یکماه دست نخورد .... چطور می خواهی بفهمی من دیگر هوای تو را استنشاق نمیکنم و برای همیشه آفتاب و مهتاب را نمی بینم؟؟؟
فراموش نکن ...یادت باشد... عمر به تار مویی بند است ...اگر فردا نبودم...دلت برای امروز می سوزد که یادت رفت با من سر کنی... و اگر تو فردا نباشی؟!!!!
چرا من ،تو ،ما و او مدام فکر میکنیم اگر امشب سر بر بالین بگذاریم فردا بیدار می شویم؟!!.... یادمان میرود شاید امروز وقتی به خانه بر میگردیم ...هیچ وقت به خانه نرسیم...
و اگر بازی تمام شد... چطور می خواهی با دلت کنار بیایی ...چطور می خواهی صدایش را خفه کنی... تو که با خود رو راست نبوده ای... تو که همه فرصت ها را از دست داده ای...
قدر بودن را بدان ،شاید امروز پایان دفتر زندگیت باشد .... و طوری تصمیم بگیر که اگر همین لحظه همه چیز تمام شد دلت بیتاب چیزی یا کسی نباشد ...

گاهی بسیار تلاش میکنیم که جایی نباشیم که هرروز هستیم...اما انگار هر دری که میزنیم به دیوار باز میشود و دل تنگ ما تنگ تر میشود...
به مرحله ای میرسیم که صدای قلبمان که به در و دیوار قفس سینه میزند می شنویم و تنها کاری که از دستمان بر میآید عرق سردیست که بر پیشانی میدوانیم و هر بار اضطراب اینکه مبادا دست بر دستگیره در دیگری بگذاریم که پشتش دیوار باشد لحظه لحظه ما را میکشد.
پ. ن : شب است و پنجره ای باز هرچه باداباد
نسیم و شوق یک دهن آواز هر چه باداباد
میان دلت و غم من فاصله بسیار است
نمیترسم ازاین بی سبب رسوایی هرچه باداباد !
پ.ن.۱:
من عجیب دلتنگم بانو! عجیب دلتنگم....
نمیدانی روزهایم را با چه سرخوشیه مسخره ای شب میکنم... همیشه میخندم...مدام در حال تظاهر کردنم...تظاهر میکنم شادم...بی غمم و منطقی و با هر چه پیش آید کنارمی آیم .... تظاهر میکنم وجود و حضور دیگران برایم ارزشی ندارد(ارزش دارد اما تظاهر میکنم اگر بروند غصه دار نمیشوم ) اما محتاجم بانو...محتاج ...محتاج لبخندهایشان.... حضورشان... وجودشان ...مدام باخودم در جنگم که به خودم ثابت کنم میتوانم بی هیچکس ادامه دهم اما بانو تو که میدانی وابسته گی مدام در من موج میزند ... شب های زیادی با خود کلنجار رفتم تا بشوم کسی که نتوان غصه را در چشمانش دید...تا هر که مرا دید فکر کند چقدر من بی خود سرخوشم و چه بی خیال با زندگی کنار می آیم... آه از تمام لحظاتی که از دستم رفت.... بانو همیشه خودم را پشتت قایم میکردم پشت خنده های آرامت و عصبانیت های زودگذرت...پشت حرفهایی که می زنی تا حسادتت غصه ات دردت و بغضت را پنهان کنی پنهان شدم...
اما خاتون دلم می خواست روزی جسارت پیدا میکردم و دیگر صورتم و سیرتم را از کسی پنهان نمیکردم و می گفتم من همینم مثل شما...غصه دار میشوم..بغض میکنم... فریاد میزنم ... گریه میکنم ....لبخند میزنم...ذوق میکنم و گاهی هم سرم را آرام زیر پتو قایم میکنم که کسی نبیند که اشکهایم خودشان بی اجازه من بی تابی میکنند و فرو می افتند....
بانو!!! چرا تظاهر کنم که محتاج آرامشی نیستم که در سخنانشان موج میزند ...چرا تظاهر کنم اگر بروند خم به ابرو نمی اورم ..
بانو...تنها کسی که همیشه به تو گفته ام آنچه برای هیچکس قابله بیان کردن نبود . سفره دلم همیشه پیش تو باز بود و هست هرچند میدانم هیچ وقت نمی توانم کمکی از تو بخواهم اما همینکه حضورت بی کلام و صامت با من است قوت قلبی ست .
بانو گاهی دلم برای دستهایت تنگ میشود ویا برای لحظاتی که سر بروی زانوانت میگذارم و با پیچ و تاب موهایت بازی میکنم.... و دلم پر پر میزند وقتی بی کلامی حرف دلم را می خوانی و از ذوق میمیرم وقتی که لبخندم را باور نمی کنی و با نگاهت می خواهی از من که بگویم انچه را باید بگویم و حال، برای پنهان کردن همین موضوع چنین ناشیانه لبخند می زنم .
آخ بانو ! کاش میشد گاهی خودم باشم... و کاش می شد تنهایی را مانند یک سیب کرم زده به درون جوب انداخت و به دست آب سپرد تا برود و برود و از نظرها پنهان شود و سربار دل هیچکس نباشد.
زیبا! ..... این روزها انقدر حرف در کنج مخفی دلم ، پشت آن پستوی غبار گرفته، جمع کرده ام که شاید سالها برای گفتن انها کم باشد ... به آنجا سرک نمی کشم چون اگر بروم دیگر از من و حرفهایم خلاصی پیدا نمیکنی.
بانو.... .................بانو..... این شب ها چه غصه دارند ....
بانو..........میدانم،حرفهای ناتمام دلم خسته ات کرده ..... بخواب خاتونم ... بخواب
شبت بخیر .